X
تبلیغات
ستاره باران

ستاره باران

ستاره زندگیم پسرم طاها

دوباره علی رفت ماموریت و من تنها شدم

دو روز پیش علی رفت یزد واسه نمایشگاه اختراعات . لگن را می خواد ببره واسه نمایشگاه خلاصه من خیلی غصه خوردم که رفت آخه حدودا ۱۸ روز دیگه تاریخ زایمانمه و من تنها.... با محمدطاها که خیلی بهونه ی باباش را می گیره و خودم که اوضاعی وصف نکردنی از افتضاحی دارم اصلا دیگه نمی تونم راه برم پاهام فوق العاده درد می کنند شب ها نمی تونم تکون بخورم خلاصه وضعیتم خیلی خرابه ... اما خوب چاره ای نبود علی رفته و من و طاها جونی تنهاییم...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 1:56  توسط مامان طاها  | 

8 دی در راه است...

امشب رفتم دکتر دیر رفتم و مامای خانم دکتر خیلی غرغر کرد هر چی من می گم مجبورم دیر بیام به خاطر پسرم انگار نمی فهمه خلاصه بگذریم بعد از غرغرها رفتم پیش خانم دکتر . گفت وزنت یه دفعه خیلی زیاد شده برو آزمایش خون بده . بعد هم گفت تاریخ زایمانت باشه ۸ دی ماه. گفتم خانم دکتر میشه بزارین ۱۱ دی . گفت بهتره همون ۸ دی باشه . حالا برو ۲۳ آذر بیا حالت را ببینم چطوری هستی. من دو تا عمل دارم هم سزارین هم فتق ران. خیلی دلواپسم . هم حول روزگار خودم را دارم دو تا عمل با هم با وجود طاها و یه نی نی دیگه یعنی چی به سرم می یاد. کاش زود حالم خوب بشه... گفتم خانم دکتر لطفا خیلی زود من را مرخص کنید می خوام زود برگردم پیش پسرم من و پسرم تا حالا یه شب از هم دور نبودیم !!!!!!!!! گفت سعی می کنم صبح زود مرخصت کنم . راستی این ده روزی که گذشت دهه ی محرم بود خیلی خوب بود با هر سختی بود اکثر شب ها را رفتیم روضه . امشب با علی رفتیم تخت ببینیم واسه آقا پارسا رفتیم سر هدیه ی مادربزرگ ... هنوز نپسندیدیم . بعدش رفتیم خیابان فلسطین و یه دست لباس واسه بیمارستان خریدیم با یه سری خرت و پرت که اصلا به چشم نمی یومد با یه دونه پشه بند واسه نی نی دومی که قیمتش با هم شد ۱۰۰ هزار تومان.  علت خریدن این پشه بند در این فصل جلوگیری از گزیدگی نیست بلکه جلوگیری از کشته شدن نی نی دومی توسط آقا طاهاست ! این پشه بندها خیلی خوبند یه تور محکم دارند که آقا طاها نمی تونند به این راحتی ها برن و حال آقا پارسا را جا بیارن.

وای وای وای ۲۱ روز دیگه بشتر نمونده خدا کمکم کن خیلی اضطراب دارم . شب ها حالم خیلی بد می شه اصلا نمی تونم سر جام تکون بخورم....پاهام درد می کنند خلاصه این دوران هم در حال اتمام هستش

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 3:14  توسط مامان طاها  | 

غم همیشگی

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 2:9  توسط مامان طاها  | 

آذر ماه.... آخرین ماهی که من مامان یه نی نی هستم!!!

بالاخره آذر ماه هم رسید این ماه آخرین ماهی هست که من یه نی نی دارم و از ماه دیگه یعنی دی ماه من مامان دو تا نی نی هستم و نی نی دومی به یاری خدا به دنیا می یاد.

روزها با طاها می شینم حرف می زنم نمی دونم چقدر از حرفام را می فهمه آخه بمیرم خودش هنوز خیلی کوچیکه آخه یک سال و ۹ ماه که بیشتر نداره بهش میگم مامان می دونی خدا بهت داره یه داداش می ده می دونی از ۴۰ روز دیگه یه داداش کوچولو داری که باهاش می تونی بازی کنی ... باید هواش رو داشته باشی!! .... بهش می گم این ۴۰ روز آخرین روزهای یکی یه دونه بودن شماست آقا پسرم...

خلاصه حرف می زنم با پسر گلم ... یکم استرس دارم ... راستش می ترسم از روزهایی که در انتظارم هستند نمی دونم چه وضعیتی برام پیش می یاد یعنی خیلی اذیت می شم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نکنه این یکی هم مثل طاها گریه ای و نحس باشه!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟ وای خدایا نه تو رو خدا آروم باشه.... نکنه حسابی حرص بخورم نمی دونم نکنه طاها مدام بخواد بزندش ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حسودی بکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بگه من هم شیر می خوام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وای مغزم داره منفجر می شه!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به هر حال خوب یا بد روزها می گذرند و روزی که ازش می ترسم هم بالاخره می یاد البته ناگفته نمونه تازگی خیلی هم ذوق دارم که آقا پارسا هم به دنیا بیاد و ببینمش . دیروز ساک بیمارستانم را چیدم باور کنید به همون اندازه ای که واسه طاها ذوق داشتم واسه این یکی هم داشتم همه ی استرس من از بعد از زایمانه....

اما پشت همه ی این استرس ها و ترس ها یه آرامشی دارم که اون هم منبعش توکل به خداست . هر چی خدا بده خیر و برکته . دیگه چی بهتر و  با ارزش تر از یه بچه ی پاک و بی گناه ... توکل به خدا ان شاء الله یه نی نی خیلی خیلی آروم و خوب وسالم و صالح و خوشگل و تپل و خوش اخلاق بهم میده.

اوضاع خودم هم خوب نیست خیلی خسته و بی حال هستم بدنم سنگینه و نمی تونم از جام تکون بخورم . از نظر روحی هم راستش دچار افسردگی بارداری شدم با کوچکترین حرفی ناراحت می شم و بغض می کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 2:11  توسط مامان طاها  |